من آیا زنده ام وقت ظهورت ؟
اگر که آمدی من رفته بودم
اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم
بیایم در رکاب تو بمیرم
اللهم عجل لولیک الفرج
من آیا زنده ام وقت ظهورت ؟
اگر که آمدی من رفته بودم
اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جان بگیرم
بیایم در رکاب تو بمیرم
اللهم عجل لولیک الفرج
حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيام مهمي، تصريح کردند: مشارکت بيش از 80 درصدي مردم و رأي 24 ميليوني به رئيس جمهور منتخب، يک جشن واقعي است که دشمنان در تلاشند با تحريکات بدخواهانه، شيريني آن را از کام ملت ايران بزدايند. |

امام صادق علیه السلام ماجرای ولادت پیامبر اکرم را از زبان آمنه چنین نقل میفرماید:
به خدا سوگند، فرزندم با دستان خود بر زمین فرود آمد. آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و به آن نگریست. نوری از من ساطع شده بود که همه چیز در پرتوش نورانی بود. شنیدم که منادی صدا زد: « تو بزرگترین مرد جهان را به دنیا آوردی.»
و نیز نقل کردهاند:
آمنه صدایی شنید که میگفت: « تو باردار بزرگ این امت هستی. پس وقتی فرزندت متولد میشود بگو: « اعیذه بالواحد شرّ کل حاسد »؛ او را از گزند همه حسودها به خدای یگانه میسپارم .
سپس او را محمد نام بگذار.»
منابع:
• بحارالانوار، ح15، ص258
• سیرةالنبویه، ج1، ص166
• الکامل، ج1، ص294
• بحارالانوار، ج15، ص261
• بحارالانوار، ج15، ص297، ح35
http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/TheInfallibles/ProphetMohammed/2008/3/24/64111.html
دلم گرفته از ادمهایی که میگن
دوستت دارم اما معنی شو نمی فهمن...
از ادمهایی که میخوان ماله اونا باشی
اما خودشون ماله تو نیستن ...
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن
اما وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره...
رحلت جانگداز پیامبر نور و رحمت حضرت محمد مصطفی (ص) و شهادت سلاله های پاکشان امام حسن مجتبی (ع) و امام علی بن موسی الرضا (ع) را به ساحت مقدس حضرت ولی عصر ارواحنا فداه و عموم مسلمین جهان تسلیت عرض می نمایم.

با عرض سلام و تسلیت به مناسبت فرارسیدن ایام سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران با وفایش و آرزوی تعجیل در فرج امام عصر (عج) .
اینجانب مدتی مدیدی است که به علت پاره ای از مشکلات نتونستم در خدمت شما دوستان و دلدادگان اهل بیت باشم .
امشب شب اول محرم الحرام سال ۱۴۳۰ ه ق می باشد و بر خود لازم دانستم تا با اشعار زیبایی از استاد شهریار در خدمت همه دوستان باشم . امیدوارم که در این پر فیض و برکت بنده حقیر را از دعای خیر محروم ننمایید .
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
من چند وقتیه به علت پاره ای از مشکلات نتونستم مطلب جدیدی رو ارائه بدم و متاسفانه تا چند ماهی دیگر هم وقت چنین کاری رو هم ندارم ، به هر حال از کلیه دوستانی که به وبلاگ اینجانب سر زدن کمال تشکر و قدردانی را دارم و از همه عزیزان معذرت خواهی می کنم.
التماس دعا
اين ضايعهئي سنگين براي حوزهي علميه و ملت شريف ايران است. حوزهي علميه يكي از اسطوانههاي علمي و تحقيقي و يكي از استادان برجستهي خود، و ملت ايران يكي از مراجع تقليد انقلابي و بيدار و پرتحرك خود را از دست داد. ايشان در سالهاي طولانيِ دوران اختناق در شمار برجستگاني از حوزهي علميهي قم بودند كه در ميدانهاي گوناگون مبارزات حضور داشته و رنج تبعيد را به جان خريدند، و پس از پيروزي انقلاب از جملهي روحانيون نامداري بودند كه نقشهاي مهمي در همهي موارد حساس ايفاء نمودند. رحمت خدا بر ايشان باد. اينجانب اين مصيبت بزرگ را به حضرت بقيهالله ارواحنافداه و به مراجع عظام و علماي اعلام و فضلاء و طلاب حوزهي مباركه و به عموم ملت ايران تسليت ميگويم. همچنين به خانوادهي مكرّم و آقازادگان ارجمند و ديگر بازماندگان و منسوبان ايشان عرض تسليت كرده، تسلّا و صبر آنان را از خداوند متعال مسألت مينمايم.
والسلام علي عباد الله الصالحين
سيّدعلي خامنهاي
26/خرداد/1386
یکی از اعراب دوران جاهلیّت وقتی مسلمان شد ماجرای زنده به گور ساختن دختر خود را برای پیغمبر اسلام (ص) چنین شرح داد:
موقعی به سفر رفتم که زنم حامله بود . وقتی که از سفر مراجعت نمودم ( طبق معمول مسافرتها در آن زمان چند سال طول می کشید) دیدم دخترکی در خانۀ من است . از زنم پرسیدم این دختر کیست؟ گفت این دختر از آن تو است . موقعی که به سفر رفتی من او را حامله بودم و اکنون به این سن رسیده است . حال که این دختر به این سن رسیده از کشتن او چشم بپوش و بگذار این دختر به عنوان یادگار برای خانواده و قبیله باقی بماند .
مرد عرب حکایت خود را برای پیغمبر اکرم (ص) چنین ادامه داد: در ظاهر چیزی نگفتم وصبر کردم تا دخترم به سن رشد رسید روزی به مادرش گفتم دختر را آرایش بنمای و موهای او را شانه کن که می خواهم او را به عروسی یکی از قبایل ببرم مادرش خوشحال شد و موهای دختر را شانه کرد و بر او لباس نو و فاخر پوشانید و به دستم سپرد . دختر فوق العاده خوشحال به نظر می رسید و فکر می کرد واقعا" او را به عروسی خواهم برد .
دست او را گرفتم و از خانه و حوالی دور شدیم تا این که به وسط بیابان رسیدیم به دخترم گفتم صبر کن و بنشین تا بروم برای خودم آبی تهیّه نمایم دخترم نشست و من از او دور شدم قصدم این بود که در نقطه ای که از چشم او دور باشد ، قبری برای او حَفر کنم .
گودالی کندم و قبری آماده کردم و به نزد دخترم بازگشتم و به او گفتم چشمۀ آبی یافتم ، خوب است برای رفع عطش به سوی چشمه رفته و سیراب شویم . سپس به عروسی برویم او باور کرد و با من به راه افتاد .
وقتی چشمش به گودال افتاد از من پرسید این گودال چیست ؟
گفتم : برای تو مهیّا کرده ام . گفت : پدر مگر ما به عروسی نخواهیم رفت ؟ گفتم چرا ، محلّ عروسی در همین جاست دخترم گفت : پدر مگر دربارۀ من چه خیالی داری ؟ گفتم مطابق آداب و رسوم باید زنده به گور شوی تا بدینوسیله ننگ و رسوایی از خاندان و قبیله ما بر طرف گردد .
وقتی دخترک این وضع را دید به گریه افتاد و ضجّه و تضرّع نمود
و گفت : پدر آیا ممکن است از این کار صرف نظر کنی و مرا زنده بگور نکنی ؟
به تو قول می دهم با تو به خانه بر نگردم و سر به بیابانها بگذارم و خود را از انظار مخفی و پنهان سازم ، و تو به قبیله ات چنین وا نمود کن که دخترت را کشته و زنده به گور نموده ای . آنچه دخترم خواهش کرد به دل سنگ من تاثیر ننمود .
در این حال پیغمبر (ص) متاثر گردید و اشک از چشمانش سرازیر شد و فرمود : سرانجام چه کردی ؟ گفت : وقتی دیدم دخترم زیاد اصرار و ضجّه و زاری![]()
می کند ، بر او بانگ زدم و با یک ضربه به سرش او را بی هوش ساختم و در میان قبر گذاشتم و شروع به ریختن خاک بر سرش نمودم ، مقدار زیادی خاک ریختم ، چیزی نمانده بود که خاک از سر او بگذرد که دخترم به هوش آمد و خود را در میان خاک غوطه ور دید ، به طوری که نمی تونست خود را از انبوه خاکی که بر سرش ریخته بودم ، نجات دهد به ناچار با صدای ضعیفی که با ناله توأَم بود صدا می زد و باز التماس می کرد و می گفت : پدر تو را به جان مادرم قسم می دهم از کشتن من صرف نظر کن ولی باز مشغول ریختن خاک شدم و به ناله او اعتنا ننمودم.
وقتی مأیوس گردید ، با صدای ضعیفی مرا مخاطب ساخته گفت : حال که می خواهی مرا بکشی اگر به خانه رسیدی سلام مرا به مادرم برسان و به او مگو که مرا زنده به گور کردی .
بگو در عروسی نزد قبیله ات گذاشتی و به آنها سپردی زیرا اگر مادرم بفهمد از غصّه دق میکند . وقتی ماجرای حکایت آن مرد عرب به اینجا رسید ، گریه پیغمبر(ص) شدّت یافت ، طوری که از شدّت تاثر و گریه شانه های آن حضرت تکان می خورد .
این بود حکایت یک عرب که احساس فرزند دوستی و علاقه به اولاد که حتّی در حیوانات هم وجود دارد در او از بین رفته بود .